خاک روبی!!

آهــــوی وحشــــی

آخرین باری که اومدم اینجا نوشتم من بودم و کلی آرزو وُ… هزاران فکر و خیال 

حالا من موندم و کلی آرزو و ُ…هزاران فکر و خیال 


هر روز بــ…از دیروز

آهــــوی وحشــــی

این روزها شده روزهای امتحان و قسمهامون شده قسم به این شبهای ِ عزیز !! این روزها شده پر از استرس و دلخوش کُنکایی که نه میشه گفت الکیــه نه میشه خیلی جدیشون گرفت

انگار همه اتفاقها منتظر اربعین بودن تموم شه و بره تو تقویم تا ساله دیگه و سالهای ِدیگه … حالا من موندم ُ استرسهایی که مامان داره و هزار و یک فکری که هجوم میارن به مغز ِ پر تلاطم ِ من

من موندم ُ نگاه های ِ بابا که مدام یه جا خیره میشه 

وجود امتحانهام مانعه خیلی از کارهام / فکرهام میشه  . … هوف چه روزهای قشنگ و سختی…دلم میخواد ساعتها روی تخت دراز بکشمو یک کلاژ ِ زیبا از روزهای نیومده بسازم و برا خودم آینده نگری کنم ..یا همش برم یو*تیوب ودینگهای خارجی نگاه کنم و مدل برداری کنم

از هیچی خبر ندارم فقط مدام تو دلم دعا میکنم که خدایا همه رو عاقب بخیر کنه

این روزهای ِمن یکم خاکستری ِ نمیشه اونورش رو دید ، نمیشه هیچ حدسی زد

میدونم که باید یکم صبوری کنم *باید امیدوار باشم..گاهی باید یک دست بود و شاد تا اتفاقاتی که مدام در انتظارش بودیم پیش بیاد .بیخود نیست که میگن به هر چی فکر کنی همون پیش میاد.هر چی تو فکرمون باشه به همون مسیر سوق پیدا میکنیم 

!..روزهای عجیبیه ؛ روزهای فوق العاده ایه ؛ روزهای سردیه ؛ روزهای سختیه ؛روزهای عجیب و فوق العاده بودن تری در پیش است

بعضی وقتها دلم “اتو” میخواد /اتو خدای عادلی ست که سومریان از بی عدالتی به درگاهش پناه میآوردند و مطمئن بودند که او خواهد شنید/.ه

 :-”چند روزه دلم میخواد برای خدا دلبری کنم


چکمه پوش شدیم : دی

آهــــوی وحشــــی

یوهو برفای پاییزی زیاد شدن ❅ 

                        ❅     ❅    ☁ ❆ ☂ ☃   ❅     ❅    ❆     ❅    

      ❄                 ❅                      ❆                   ❆   ❄  

        ❆                ❄                  ❄                            ❄

❄           ❄                 ❅   ☁       ❅    ☂ ☃            ❅        

             ❅                                 ❅               ❅               

                                                         خدایا به فکر ندار ها ؛ هم باش …

منو ببخش بابا

آهــــوی وحشــــی

منو ببخش بابا که قرصهای سرماخوردگی رو تو جیبم قایم کردم و نخوردمشون


یه عادتی که دارم اینه که هیچ وقت نمیتونم قرص بخورم … درد آمپول ُ میتونم تحمل کنم اما قرررص رو دوس ندارم الانم قرصایی که بابایی آورد رو تو جیبم گذاشتم و آب خالی خوردم  :-”

 حوصلم سر رفته شدید..امروزم که موثر واقه نشد برام

 هیچی دیگه همینااا  

پستم نمیاد Add new

آهــــوی وحشــــی


سر ماخوردم همش دارم زار میزنم : (( دلـــم مـــی خواد موقه هایی که سرما میخورم بشینم پای تی وی موش و گربه نیگا کنم ُهمش بهونه گیری کنم 


اما الحق که هنوز سر حرفم ایستـــادم برا درس نخوند  :| میدونم که اینا همش بهونه‌س من دلم از جای دیگه پر ِ ….والا من همونی‌َم که بی درس و کتاب نمیموندم

ه+  ای کاش این موبایل اختراع نشده بود :| 14 روز پیش فیش تیلفونم رو پراخت کردم تو این پست بانکای دزد!!!!!!!! تو این 14 روز 3 بار تلفنم قط شده 4-ش از ستاد قط کردن :-&رفتم کلی دعواشون کردم تازه اون روز فیش منو برداشته ریخته به حساب مریکۀ دززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززد ِ بــی …..ف حالا من باید 48 تا 72 ساعت منتظر بمونم خطم وصل بشه .. همش تقصیر اون الاغه / من که نمیگذرم ازشون :|

خدایا ممنونم بابت بارونت ، میدونی که چقدر باروون ُ دوست دارم

آهــــوی وحشــــی


بارون که میباره دلم میخواد به یاد 7 سالگیام بشینم کنار ِ بخاری نفت سوز همه کتابامو پخش کنم رو زمین / سیبای قاچ کرده بخورم و به جای درس همش کارتن نگا کنم

.دلم میخواد دفترای جلد شدم ُ نگا کنم

دلم میخواد سر سفره که میشینم به یاد هف سالگیام همش دعا کنم که برم مشهد ببینم امام رضا چه شکلیه

…. دلم میخواد به یاد اون روزا دیگه آرزو نکنم که بزرگ بشم

دلم خیلی چیزا میخواد

اما بغضش نمیذاره

میخواستم بگم اوضا زیاد جالب نیست |منظورم روحیه | باز قاط زدم

چپ و راست به #خدا گیر میدم با #خودم دعوا میکنم دعا میکنم با اینکه ایمانم انقدر قوی هستش که میدونم همه دعاهام بی اثر

مامان داشت میرفت بیرون گفت سر نماز خودت و مامان و بابا رو هم دعا کن همین که مامان رفت خوابیدم

.ناگفتنی های گفتنی ِ زیادی دارم برا گفتن که شنونده‌ش باید خدا باشه و بس

این بارونم همش میباره و ُچشامو خیس میکنه و میره

…همین

همه مشغوله یه کاری هستن ،به جز من : (

آهــــوی وحشــــی

نخوندم حتی یک ذره ! عذاب وجدانم ندارم…نمیدونم چرا ؟! اما  خب حسش نیس..دوست دارم یه کار دیگه ای بکنم نه اینکه همش بشینم سر این کتابهایی که هیچ هدفی ازشون ندارم  ؛ حوصلۀ اینو ندارم که بشینم هی خر بزنم ، حوصله ندارم ُ همش به خودم گیر میدم

:|
منم ُ یه دنیا استرس های غم زا ! که هیچ کدوممون هم قصد خواب نداریم….به مسکن هر چند موقتی نیاز دارم 

حوصله ندارم چرت و پرت فرو کنم تو مغزم / دلم عروسی میخواد :| : دی…………… آخریش افتاد برا شمبه 

خدایا میشه  دعا کنم که منو ببری به 7 سالگیم تا از اول شروع کنم ؟؟!! میشه قبول کنــی+

خدایا دیگه از نـــــــــــــــ: ((ـــــــــــــــه شنیدن گوشم پُره 

خدایا نمیدونم چیو میخوای ثابت کنی اما به خداییت قسم دیگه حوصلۀ شنیدن ندارم / حوصلۀ فهمیدن نکات جدی و ظریف در پس حرفهای شوخت رو ندارم 

ندارم

ندارم

ندارم

ندارم

هووووووووووووووووف دستام خسته شد از تایپ کردن :| برا این سری دیگه بسه .. بقیه حرفها بره آرشیو بعدن میگم:-”


یه لیوان چایی پلیز :-s

آهــــوی وحشــــی


یکم هست که رسیدیم خونه

خونه که نه  !!  میدونه جنگ …طبقه بالا / اتاقا / همه جا بهم ریختس  نمیدونم چرا حتی برا یه مهمونی رفتن همه جایه خونه رو میریزم بهم دیگه : ((


فردا باز هم

پس فردا

.

.

& جمعه 

 … تازگیا یه چند تا آهنگه خوب برا نانای نانای هست که همشم با رقص جوره

برا جمعه هم دعوت شدیم امروز : (((((( امشب هم فقط موقۀ قاطی شدن مراسم خیلی خوش گذشت 

خدایا همیشه شادی و خوشی باشه اما تو رو جـــونه خــــــــــودت تهش نزن تو ذوقمون +


اینجا رو خیلی دوست دارم / مخصوصن برا حرف زدن و رو مخ راه رفتن /اینجا یه گوشۀ دنج ِ  +

برایه منه بی کس اینجا خلوت ترین اتاقیه که دارم /


آهــــوی وحشــــی

سلام

اومدم بگم خوبم

خوبیه بنده در اینه که دارم باز میرم جلو آینه واستم ُ خودمو نیگا کنم  ..از بین عروسی ها عروسیه دیروز خیلی قشنگ بود و واقعن از ته دلم برای ساحل و علی آرزوی خوشبختی کردم …امیدوارم امروز هم به اندازه دیروز خوش بگذره ..و برای دومین بار امیدوارم بعد ِ این مراسم بشینم درس بخونم چی میگـــــــــــــــی منو درس : دی

دیگه من برم الان مامی میاد میبینه آماده نیستم 

خــدا قسمت کنه: دی

آهــــوی وحشــــی

ها اومدم بگم که از فردا عروسی ها شروع میشن و من ذهنم فقط ِ فقط مشغوله اینکه چی بپوشم و چجوری آرایش کنم و زود برم / دیر برم  ُ …اینا هستش

البته چند بار هم تصمیم گرفتم درس بخونمخب موقعیتش پیش نیومد |همون قضیۀ قیر و قیف و ایناا

حالا میگم درست که اونور!!! کامنت ها بستس اینور که بازهحالا هی  ناز کنین واسه من

البته خوانندگان مصلحت خویش دانند و بس / که بخوانند و بروند

با تمام این تفاصیر میرویم اتاقمان را سرو سامان بدهیمم